![]() |
![]() |
|
| ستایش کنیم اورا ....او که لحظه ای حتی خیالش ...همه را عاشق می کند.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مهر1387ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط من |
|
|
عشق حقیقی فقط بین بچه هاست ..........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط من |
|
قلب مادر
آه دست پسرم یافت خراش! وای پـای پسرم خورد به سنگ!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط من |
|
|
یکی از اساسی ترین اصول علم این است که سازگاری را رمز بقا میداند
این در مورد عشق نیز صادق است که در آن ایجاب می کند خواسته
های خود را تابع نیازهای افرادی سازیم که دوستشان داریم . خوبی و
سلامت آنان بایستی مثل سلامت و خوبی خودمان و شاید هم بیشتر،
اهمیت داشته باشد .افراد بسیاری حاضر نیستند رفتار خود را با دیگری
تطبیق دهند و سازگاری را علامت ضعف روانی می دانند . این بهترین نتیجه
ترسناکی است که از تطابق می گیرند . آنان قادر نیستند بین تسلیم
شدن اجباری و مشتاقانه فرق بگذارند . وقتی که دو نفر یکدیگر را دوست
دارند تسلیم شدن نوعی گذشت با اهمیت است . آنچه را تصور می کنیم
به علت خودداری از دست می دهیم ، در یک همزیستی آرام و مطمئن ده
برابر به دست می آوریم . شما با سازگاری چیزی را از دست نمی دهید
بلکه چیزی هم کسب می کنید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مهر1386ساعت 5:7 قبل از ظهر توسط من |
|
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور گر بها عمر باشد باز بر طرف چمن چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه زاسرار غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور هر که سرگشته به عالم گشت و غم خواری نیافت آخرالامر او بغم خواری رسید هان غم مخور در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می داند خدای حال گردان غم مخور ایدل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند چون ترا نو هست کشتی بان ز طوفان غم مخور گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد نا پدید هیچ راهی نیست کورانیست پایان غم مخور شمع بزم آفرینش شاه مردان است و بس گر توئی از جان غلام شاه مردان غم مخور حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط من |
|
|
دنبال کسی باشید که شما را به خاطر تفاوتهایتان و نه بر عکس دوست بدارد، در این صورت دوستداری را برای تمام عمر یافته اید . خوشبختانه ما در بسیاری از موارد شبیه هم هستیم با وجود این تفاوتهایی هم داریم و این تفاوتهاست که نشان می دهد ما کی هستیم و تصمیم می گیریم راهی را که رشد و دگرگونی ما در آن است بر گزینیم . طبیعی بودن بدان معنا نیست که یگانگی خود را از دست بدهیم و مثال دیگران شویم بلکه بدین معنا است که به آنچه ما را یگانه می سازد افتخار می کنیم . در حقیقت این جنبه از زندگی ماست که دیگران را به سوی ما می کشاند و دوست داشتنی ترین هدیه ما به آنهاست .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 تیر1386ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط من |
|
|
به ما گفته اند که در زیر این گنبد کبود هیچ چیز تازه نیست . متوجه شده ام که این گفته دروغ بزرگی است . در حقیقت هر روز همه چیز در زیر این آسمان خدا تازه است . همه چیز مراحل گوناگون رشد و مرگ را می پیماید ، اما هیچ چیز به یک شکل نمی ماند . هر صبح که بیدار می شویم می توانیم آن را روزی در نظر آوریم که حاصلی جز خستگی وتکرار ندارد ، از سوی دیگر می توانیم آن را فرصتی برای رواج دادن عقاید تازه به شمار آوریم . هر روز تازگی ویژه خود را دارد ، اما بدان شرط که با اشتیاق رویارویی با آن از خواب بر خیزیم . فر صتهایی به ما داده می شود که چیز های جدیدی خلق کنیم ، با دید متفاوتی بنگریم و نسبت به روز قبل کمی دگرگون شویم . اگر در پایان روز هیچ فرقی با آغاز آن نکرده باشیم ، به تامل و آگاهی بیشتری نیاز داریم . یکنواختی بی شک بی حوصلگی به بار می آورد و وقتی که بی حوصله شدیم احساس خستگی می کنیم . چه اتلاف نیرویی است در این جهان پویا !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط من |
|
خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش زرکناباد ما صد لوحش الله که عمر خضر می بخشد زلالش میان جعفر آباد و مصلا عبیر آمیز می آید شمالش به شیراز آی و فیض روح قدسی بخواه از مردم صاحب کمالش صبازان لولی شنگول سر مست چه داری آگهی چون است حالش مکن بیدار ازین خوابم خدا را که دارم خلوتی خوش با خیالش گر آن شیرین پسر خونم بریزد ولا چون شیر مادر کن حلالش که نام قند مصری برد آنجا که شیرینان ندادند انفعالش چرا حافظ چو می ترسیدی از هجر نکردی شکر ایام و صالش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط من |
|
|
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی آتش جاویدی را دیدمت وای چه دیداری وای این چه دیدار دلازاری بود بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سرو کاری بود این چه عشقی است که در دل دارم می گریزی ز من و در طلبت من از این عشق چه حاصل دارم باز هم کوشش باطل دارم بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت چه باک ترسم این عشق سر انجام مرا بکشد تا به سر پرده خاک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط من |
|
|
کودکی بود که در دکان خیاطی ، شاگردی می کرد . روزی استادش ماسه عسلی به دکان آورده بود.
وقتی استاد خواست به دنبال کاری برود ، به شاگرد مغازه گفت : ر این کاسه زهر است مواظب باش از آن نخوری که هلاک می شوی . گفت : مرا با این کاسه چه کار است ؟! وقتی استاد رفت ، شاگرد پارچه ای برداشت و به بازار برد . با آن نانی خرید وتمام عسل را با آن نان خورد. استاد برگشت و دنبال آن تکه پارچه می گشت . شاگرد گفت : مرا مزن تا راست گویم . وقتی من به خواب رفتم ، دزدی آمد و پارچه را برد . بعد از آن بیدار شدم ، ترسیدم که تو بیایی و مرا بزنی پس تمام زهر راخوردم تا راحت شوم . اکنون هنوز زنده ام و سر انجام کار را نمی دانم . ( عبید زاکانی )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط من |
|
|
زندگی فی نفسه مانند یک بوم نقاشی سفید است .
هر چه بر روی آن بکشی همان می شود . می توانی رنج و محنت را بر روی آن نقاشی کنی ، از طرف دیگر می توانی نقش شادی و خوشبختی بر آن بیافکنی . شکوه وعظمت وجود انسانی تو در این آزادی خلاصه می شود . تو می توانی طوری از این آزادی استفاده کنی که زندگی ات به جهنم تبدیل شود و یا طوری که زندگی ات آکنده از زیبایی ،نیکی،شادی و صفات بهشتی گردد . این به تو بستگی دارد . دلیل اینکه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است که آدمها نادان هستند و نمی دانند بر روی این بوم چه نقاشی کنند . ( اوشو عارف معاصر هندی )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط من |
|
|
در خطوط چهره اش نا گه خزید
سایه های حسرت پنهان او چنگ زد خورشید بر گیسوی من آسمان لغزید بر چشمان او آه ... کاش آن لحظه پایانی نداشت در غم هم محو ورسوا می شدیم کاش با خورشید می آمیختیم کاش همرنگ افق ها می شدیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط من |
|
|
آزادی شامل انتخاب ـ مسئولیت و تعهد است . چنین چیزی راحت به دست نمی آید و همیشه تاوانی
برای آن پرداخته می شود . دوست داشتن بدون دست کشیدن از چیزی ممکن نمی گردد . بعضیها دوست داشتن را نوعی بردگی می دانند که آزادی را محدود می سازد اما هنگامی که دوست بداریم این کار را با تعهد شخصی و داوطلبانه انجام می دهیم . وقتی که از خودت چیزی می بخشیم از زندان خود شیفتگی رها می شویم و هر چه بیشتر ببخشیم بیشتر رها می شویم . عشق همیشه همچون هدیه ای بخشیده می شود ـ آزادانه مشتاقانه و بدون توقع . حتی زمانی که رسما شناخته و ستایش هم نشودباز اهدا می گردد . ما برای اینکه دوستمان بدارنددوست نمی داریم ما برای دوست داشتن دوست می داریم .رابیندرانات تاگو ر می گوید : آن که در پی انجام دادن نیکی است بر در می کوبد آن که دوست می یابد در را باز می یابد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 آبان1385ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط من |
|
|
جایی که عشق هست شکستی وجود ندارد نا موفق بودن همان شکست نیست چه بسا یاس ما فرصت بیشتری برای یادگیری و رشد فراهم مــی سازد . اگر خطر دوست داشتن را قبول نکنیم هرگز شـکست هم نمی خوریم . اما از آن بدتر هرگز اعجـاب آن را نیـز درک نخواهیــم کـرد . همــان گونه که ( لیودجونز ) به مـا اطمینـان می دهد کسـانی که سـعی می کنند کاری انجام دهند و شکسـت می خورند در نهایت از کسانی که هیچ کاری نمـی کنند و موفق هم می شونـد بهتر خواهند بود . به نظر می رسـد که خـرد را بیشتــر از راه شکـستهای خود کسـب مـی کنیــــم تا کامیابی . همیـشه از شـکست به عنوان نقطه مقابل توفیق یاد مـی کنیم ولی این گونه نیست کامیابی اغلب در آن سوی سکه شکست قرار دارد . تا زمانی که ما در جستجوی عـشق هسـتیم نا کـامی نیز پیش روی ماست امـا ضربه خـوردن محـرک نیرومنـدی برای عمـل اسـت . وقتـی کـه می خواهیـم دلایل نا کـامی خود را بیابیـم همیشه خردبیشتری نیز کسب می نماییم . ماراههای چاره جدیدی برای رفتارهای گذشته خود پیدا می کنیم و به سر چشـمه جدیدی دست مـی یابیم که توان روبرو شدن با آینده را به ما می دهد . بی شک این شکست نیست تقریبا راهـی برای به وجـود آوردن دگرگونی های دایـم اسـت راه بینــش و رشـد کردن . این روش عشــق است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط من |
|
|
پسرک با عجله از کنار او گذشت اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد . تمام خرت و پرت
هایش پخش زمین شد . او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد . هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود . در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند فهمید که نام پسرک بیل است عاشق بازی های کامپیوتری و بیس بال است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده . سال ها گذشت و دوستی اشان ادامه پیدا کرد . روز فارغ التحصیلی از دبیرستان بیل به او گفت : روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست ؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود ؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم . با تصمیمی که گرفته بودم دیگر قرار نبود به مدرسه بر گردم . اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بد ترین آدم روی زمین هستم . هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود .... وقتی تو کتابهایم را جمع می کردی داشتی جانم را نجات می دادی ... می دانی ..... می خواستم به خانه بروم و خود کشی کنم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط من |
|
نا آشنا باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم قلبی به رویم چیره شد باز هم در گیر و داد یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه ی لبهای من تشنه ای سیراب شد سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد در خواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی داند چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام من به او می گویم ای نا آشنا بگذر از من من تو را بیگانه ای آه از این دی آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط من |
|
|
به همه می گویم قصه عشق تو را
به نسیمی که گذر می کند از خانه تو به امیدی که سفر می کند از خانه من به همه می گویم به صدایی که تو را می خواند به همان دل که تو را می خواهد به همان کوچه پر خاطره ای که از آن می گذری به همان آبی و سبز که بر آن می نگری به کبوتر که غمین می رود از خانه خویش به گناهی که کشم سخت بر این شانه خویش به همه می گویم قصه عشق تو را به خدا وقت دعا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط من |
|
|
من نمی دانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست وچرا در قفس هیچ کس کر کس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه را باید شست واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
زندگی رسم خوشایندی است زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی مجذور آیینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط من |
|
یک خنده بهتر از هزار ناله است .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط من |
|
|
راز عشق در احترام متقابل است احساسات متغیرنداما احساسات دو طرف ثابت می ماند
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است با احترام به نظریاتش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید عشقی که آزادانه هدیه نشوداسارت است. تا کنون هیچ کس حتی شاعران نتوانسته اند بگویند ظرفیت دل تا چه اندازه است . راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه بر قرار کنید. راز عشق در این است که به عشق بیش از یکدیگر احترام بگذارید زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است. روزی که بدون عملی ناشی از عشق بگذرد تباه شده است .
(منتظر عشق نباشید که به سویتان بیاید) روزی کسی نوشت که به انتظار قایق عشق نشستن فایده ای ندارد مگر اینکه قبلا خودتان آن را فرستاده باشید . می دانم که بسیاری از ما بر آن اند که به انتظار عشق بنشینند ((روزی شاهزاده یا شاهزاده خانم من خواهد آمد)) به اعتقاد من شاید برای تعداد کمی افراد خوشبخت این اتفاق بیفتد اما اغلب ما عمری در انتظار خواهیم ماند تا آنکه به افرادی بد بین و بد اخلاق تبدیل می شویم و آن قدر از دوست داشتن در هراسیم که شاید اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آن را بشناسیم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و من را آرام در خود شکستی تو را نمی بخشم .........
عشق که بیاید غرور پایمال همه گذشتی می شود که وصال بهانه آن است . صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط از اینکه زندگی شما تمام شود نترسید ، از آن بترسید که هرگز آغاز نشود . اغلب ما با خود بیگانه ایم ، نمی دانیم که هستیم و از سایر بیگانگانی که نمی دانند چه کسانی هستند می خواهیم که ما را دوست بدارند. من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام وقتی که همدیگر را دوست داریم تسلیم شدن نیز نوع مهمی از بخشیدن است. رفتی اما چه بگوییم هیهات تو ندانی که من آنروز غروب زیر آن دره آرام وعبوس به چه حالی بودم . آدمک آخر دنیاست بخنــــد آدمک مرگ همین جاست بخنــد دست خطــی که تو را عـاشق کرد شوخی کاغــذی ماست بخنــد آدمک خر نشــوی گریه کنی ! کل دنیا ســراب است بخنــد آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... اونی که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت رفت رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال می کردم پیشم می مونه ترانه ی عشق واسم می خونه خیال می کردم یه هم زبونه نمی دونستم نامهربونه با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم فکر وخیالش همش باهامه هر جا که می رم جلو چشامه دلم می خواد تا دووم بیارم رو درد دوریش مرهم بزارم اما نمی شه راهی ندارم نمی تونم من طاقت بیارم |
|
RSS
|